عبد المحمد آيتى
163
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
ملك شاه را كه برادرزادهء او بود با خود متفق ساخت و لشكرى همراه دو پسرش سلطان شاه و توران شاه به همدان برد ولى در اين نبرد شكست يافت و كشته شد و پسرانش را ديده ميل كشيدند . اتفاقا آتش ميل در چشم سلطان شاه اثر نكرد و شخصى بطور ناشناس او را به كرمان آورد و او وارث تخت و تاج پدر شد . چون يك سال از اين واقعه گذشت ملك شاه [ 287 ] عزم تصرف آنجا كرد و هفده روز بر در شهر برده سير سراپرده زد . سلطان شاه جز اظهار اطاعت چارهاى نداشت . چون ملك شاه سوگند خورده بود كه شهر را خراب كند - تا سوگند نشكسته باشد - يك برج را كه در كنار ميدان بود و آن را برج فيروزه مىگفتند خراب كرد و ديگر زيانى نرسانيده مراجعت كرد و كرمان در تصرف فرزندان قاورد بماند تا زمان سلطان علاء الدين محمد تكش . بعد از آن در اواخر حكومت سلطان جلال الدين بر آن وجه كه در جهانگشاى مسطور است در تصرف براق حاجب آمد . اين براق حاجب از امراء دولت سلطان محمد خوارزمشاه بود . سلطان غياث الدين را بكشت و رسولى به دار الخلافه فرستاد و از اسلام خود خبر داد و از مركز خلافت درخواست كرد كه او را لقب سلطنت و اجازه نوبت زدن دهند . امير المؤمنين الناصر لدين اللّه « 1 » درخواستهاى او را قبول كرد و او را ملقب به قتلغ سلطان ساخت در آنزمان كه سلطان غياث الدين از اصفهان عزم كرمان كرد ، تركان را كه به او تعلق خاطر فراوان داشت نزد قاضى القضاة ركن الدين صاعد فرستاد تا او را نگاهدارى كند . بعد از قتل غياث الدين ، علاء الدين محمود اتابك يزد لشكر فرستاد و تركان را به اكراه از ركن الدين صاعد بستد و به يزد برد و خواست تا او را به زوجيت درآورد . براق كه اين خبر بشنيد سخت برآشفت و لشكر به يزد كشيد كه غياث الدين با چنگيز خان دم مخالفت مىزد و من كار او بساختم اكنون هرچه از او مانده از زن و فرزند و مال متعلق به من است . چون رسولان كارى از پيش نبردند و نزديك شد جنگى ميان آنان آغاز شود ، عدهاى ميانجى شدند . از جمله قاضى القضاة ركن الدين شفيع شد و بالاخره خاطر همگان بر آن قرار گرفت كه علاء الدوله ، تركان را به براق حاجب دهد و او هم دخترى از آن خود را به علاء الدوله . تا اين قرابت موجب دوستى فيما بين گردد . براق ، تركان را گرفته به كرمان مراجعت كرد و پس از چندى تركان از او دخترى بزاد
--> ( 1 ) - در تاريخ كرمان سالاريه : المستنصر بالله .